LATEST:

Grab the widget  IWeb Gator

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

اگر من زنم همه روزهایم ارزانی مردانی که ... - مسيح علي نژاد

این هم یک زن نوشت کهنه است برای یک زخم همیشه تازه:

به مناسبت روز زن، وقتی زنان دگر اندیش کشورم به جرم برابری خواهی یا در حبس و یا پرونده دار و یا از خانه رانده و یا از همه جا مانده و یا در خانه غریب افتاده اند، هیچ انگیزه ای برای تبریک به مناسبت روز زن نمی یابد آدم... مطلب جدید نوشتنم هم نیامد وقتی جدید ترین نوشته هایی که از ایران به روز می شود گزارش وضعیت شیوا نظر آهاری و بازداشت دوباره هنگامه شهیدی و بی خبری از آذر منصوری و بیماری بدرالسادات مفیدی و اعدام خواهر کرد ما و شکنجه و کشته شدن آن یکی زن دیگر در یک زندان گمنام و بی قراری های مادر سهراب زیر همان عکس سبز پسرک نداشته و دل آزردگی های ندا برای فرهنگ لغت سخیف دولتمردان در تعریف نام زیبای ندا است و چشم انتظاری و شب نشینی زنان در برابر اوین و هزاران قصه تلخ دیگر زنانه است.... این متن کهنه زنانه را باز تکرارش می کنم به یاد همه روزهای زنی که ما مسولانه در گوشه ای از شهر در یک اتاق دربسته در ایران روزمان را جشن می گرفتیم و مردان مسوول ناگهان وارد می شدند و بساط را برهم می زدند و گمان می کردند که پیروز شده اند تا همین یک روز را هم از ما بگیرند....روزمان هم پیشکش به شما که در شعورتان زن یعنی شرم و در شرع شان، تجاوز به شعور زنان حرام نیست

اگر من زنم.....

بی شک در قاموس زن و مردی که پدر و مادر شدن نسل من، گناه بزرگ شان است، هذیانی بیش نیست «زیر باران با زن خوابیدن». حتما پرده هاهم حسابی از خجالت پنجره ها درآمده اند و نگذاشته اند احیانا آفتاب و آمیزش، در سوز و سوزش شکل گیری نطفه ناخواسته «نسل من» با هم شریک باشند.
آفتاب که خوب است مهتاب هم که بخواهی نخواهی بیدار ناگزیر میدان همآغوشی های شبانه پدران و مادران نسل من بود هم، آخر نتوانست راز این پنجره های «بسته» به روی «بستر» را بفهمد.

حاضرم شرط ببندم که رقص و رایحه باد هیچ نقشی در نقشه آن شب پدر و مادر نداشت و قطعا هیچ برگ و گلی، گذرش به پوست تن مادر نخورد و به طنز می مانست اگر احیانا کسی آن وسط میان وظیفه دشوار همخوابگی، هوس یاس و نرگس به سرش می زد و دلش خنکای چمن می خواست و بعد داغی تن. اصلا «تکلیف” بود انگار و خدای شان نیز آن بالا، درست عین معلم، منتظر نه ماه بعد ماند تا خط بزند این مشق پرغلط را.

خط خوردم مادر! خط خوردم پدر! دسته گل آنشب تان، حجمش چند گرمی کمتر از حجم دلخواه جامعه مردسالارانه شد و از قضا همین جنس نابرابر نیز برشانه شهنه های شهر سنگینی کرد. با این همه اما گمان نکنید به نوشته شدن ام بر صفحه ناصاف سرزمینم پشیمان ام. نه! من تنها نگرانم مبادا ندانید که اصلا مشق آن شب شما برای همین خط خوردن نوشته شد و بعد بنشیند مدام غصه ی خط های نشسته روی صورتم را بخورید. خب شما چه می دانستید بازی بیزاری جامعه از جنس دوم را ؟ ژن هایتان که به آژان های ژنده پوش این عصر آشنا نبودند تا یک طوری در هم آمیزند که من پسر زاده شوم و نه دختری که گردن فرازی اش، گردن تان را کج کند میان در و همسایه. پس گردن بالا بگیرید که من تنها زن خط خورده و عصیانگر تاریخ نیستم. یک دشت پر از اسب رمیده پیش روست.

به ارغوانی مانندم که اگرچه نفس ام پس پسک می رود از بس که گردن دراز کرده ام تا یال و بالم بیرون کشم از سکون و ماندن اما خسته راه نیستم. در میان همجنسان دیگرم که در هر دم، نداشته ها یمان را فرو می بلعیم و در هر بازدم، دستآورده های خویش را به دشت می بخشیم، تنها نیستم. حالا هزار شکارچی و دام هم بیاید پی مان، اصلا همه مان در قفس، فردا قفس اگر خود نفس جامعه شد چه؟

درست است که خط خورده ایم ما اما دیگر تمام شد آن روزها که تب می کردیم و داغ می شد تنمان وانگار گرده و گردنمان به گل می نشست از حجم سنگین دو گلوله گناه واره ای که با خود بر سینه یدک می کشیدیم. دیگربرای پنهان کردن این دو عقاب روی سینه، دختران دشت، شرم نمی کنند و دوکتف استخوانی را به دوسو خم نمی کنند و قوز نمی کنند و انحنائی عبث را بر قامت خویش صلیب نمی کشند. عقابها می رقصند و یال بلند “اسب تمنا” نیز موج می گیرد بر پیکره ناب زنانه، آنگاه همه روزها روز زن می شود و شرم نیز تنها به گاه لمس و نیاز پاک و ناب، گونه سرخ و داغ می کند ورنه شرم واقعی برای آنانی است که اگرچه در سالنامه اسلامی شان، روزی را به نام زن سند زده اند اما در مذهب شان یک نیمروزهم زن را برابر با نیمه مردانه اش، تاب نمیآ ورند و مدام خط می زنند.

اگر من زن ام، همه روزهایی که به نام من است تقدیم به همه مردانی که فکر می کنند برای داشتن و دیدن کودکم باید منتظر لطف و منت بیکران مرد باشم ...اگر من زنم همه روزهایی که به نام من سند خورده است، تقدیم به آنانی که من باید برای چادر و چکمه ام، به چه کنم چه کنم افتم تا مبادا دین نداشته مردان شهرم با نیش باز و پای نازی برباد رود...اگر من زنم، روزم تقدیم به آنانی که چون نامم به خاطر عشق در شناسنامه شان رفت تا ابد باید اجازه خروج و ورود و اشتغال و تحصیل و هزار و یک کار و بار دیگر نیز با امضا و الطاف مردانه آنان برایم مقدور شود، اگر من زنم ، روزم ارزانی آنانی که خون بهای شان برتر است و خون بهای من برابر با دیه ناکارآمد شدن و زار شدن ابزار مردانگی شان است، در عوض بگذارند ما و باقی مردانی که هرگز نمی پندارند تنها چند گرم اضافه وزن می توانست حقوقمان را برابر کند، عین آدم کنار هم زندگی کنیم و آنگاه همه روزها به نام مان باشد؛
روز آدم.

مام ميهن ، ايران بانوي بزرگ ، روز جهاني زن بر تو و بر دختران دليرت گرامي باد

ايران جان ، ايران بانوي عزيز ، دخترکانت امروز قد کشيده اند . رشيد شده اند و بس دلير . به حق خواهي برخواسته اند و پيشاپيش پسرانت به ميدان آمده اند . چيز زيادي نميخواهند . حق مساوي ميخواهند و آزادي را ميجويند .
بدين بهانه ، تماميت خواهان بر آنان ميتازند و حبس و بند و اعدام را نويدشان ميدهند . باتوم بر سرشان ميکوبند و تير بر قلبشان ميزنند .
اما غافلند از چشماني باز که جاودان شد و همه چشمان بسته را به چالش کشيد . غافلند از آنکه نداي ايران بانو ، نداي آزاديخواهي جهان شد . آنان غافلند از پيروز خون بر شمشير .
ايران بانو ، تو بمان و اتحاد فرزندانت را ببين . ببين چگونه پسران و دخترانت ، در کنار هم به آرمانهاي خود که همانا برابري و آزادي است خواهند رسيد و دوباره خواهند ساخت نام بلند مام ميهن را . ايران را .

از سرگشته گي سرکوبگران در چهارشنبه سوري استفاده کنيم و شب جمعه آخر سال به ديدار همسنگران شهيدمان برويم

بسيار خسته و از هم گسيخته و مستهلک خواهد شد نيروي سرکوب حکومت در چهار شنبه سوري . ما جشنمان را برگزار ميکنيم و چهارشنبه هم استراحت مفصلي ميکنيم و صبح پنج شنبه به خاکبوس اولين عيد عزيزانمان ميرويم .
وعده ما ، بهشت زهرا قطعه 257 صبح پنج شنبه آخر سال

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

به جاي نفرين به تاريکي ، شمعي بر افروز - جشنواره نور در برابر پليدي ، چهارشنبه سوري سبز

پس از انتخابات ، دزدي راي مردم و کودتاي ننگين 22 خرداد ، چهارشنبه سوري امسال ، اولين روز ملي ايران است که در پيش داريم .
نوري برخواهيم افروخت که چشم شب کوران حاکم را بيازارد . جشني به پا خواهيم داشت که غم مداران و نوحه خوانان سياه دل را بهراساند . شادي ما ، غم آنان است .
برنامه هاي سبز :
ساعت 6 عصر ، بوق اعتراضي سبزدر سطح شهر ها و تبريک آغاز سبزترين چهارشنبه سوري تاريخ .
از شروع تاريکي هوا ، برپايي جشنواره نور بر عليه پليدي .
پس از آن مراسم قاشق زني با صدايي بلند که دل حاکميت را بلرزاند از ترس . بر بامها تشتي خواهيم کوبيد تا صداي اعتراضمان را به گوش شب تاريک برسانيم .
ساعت 10 شب ، حرکت آرام و راهپيمايي سکوت و حمل شمعهاي روشن به ياد بود عزيزاني که در اين جشن بين ما نيستند . راهپيمايي سکوت تا پيوستن . يکي شدن . دريايي بودن .  

مرجع تقليد من نه صانعي است و نه مکارم . عقل و وجدان من است وميگويد حبس و اعدام محکوم است

آنچه مراجع تقليد ديني ميگويند براي مقليدنشان محترم است . منهم يک مرجع تقليد دارم که حرفش برايم حجت است . مرجع تقليد من ، اعدام را محکوم ميداند در شکل کلي آن و اين عمل بدوي را قتل عمد قانوني ميشناسد .
عقل من ، اعتراض را حق هر شخص ميداند و دگر انديشي را لازمه پيشرفت . مرجع تقليد من عقل من است . با من رشد ميکند و به بلوغ ميرسد . مرجع تقليد من به تو و به تفکرات تو احترام ميگذارد و عقل جمعي را حکم ميداند . حکمي قابل تغيير بر حسب زمان و مکان و اين يعني وجدان جمع يا همان هيئت منصفه .
اعدام محکوم است . 

انصاف بده کدام آزادتريم ؟ مجيد توکلي که در بند ، نامه عفو رهبري را پاره ميکند يا من که در آزادي ، ساکتم .

خبر آمد از پشت ديوارهاي بتني اوين که نماد شجاعت جنبش دانشجويي ايران ، نامه درخواست عفو از رهبر را پاره کرده است و به صراحت فرياد برآورده که اين شخص سيد علي خامنه اي است که بايد مورد عفو مردم قرار گيرد و نه دانشجويي که حق را ميخواهد .
از ديروز به خود ميپيچم و اين سوال بر من فرو ميريزد که شجاعت ، راست قامتي و اعتقاد بر اعتقادات ، چگونه ميتواند از اسيري در بند ، آزاد مردي چنين بسازد و تعلقات دنيايي چگونه ميتواند از چون مني که به اصطلاح در بند حراميان مستبد حکومت نيستم ، چنين انساني سازشکار و خاموش ايجاد کند .
بر ما مباد سکوت بر فاشيست حاکم و بر ما واجب باد تداوم فرياد حق خواهي و آزادي طلبي .
مجيد عزيز ، راهت را بدون اندکي تعلل ، تداوم خواهيم بخشيد . اين موج را سر باز ايستادن مباد .

داستان ما ز آرش بود ؛ او به جان خدمتگذار باغ آتش بود - سبزترين چهارشنبه سوري تاريخ در راه است


جشنواره اي در راه است . جشنواره نور بر عليه پليدي . خفاشان شب کور به کمين نشسته اند و نور حق خواهي ما ، چشمان بي رمقشان را خواهد آزرد .
چهارشنبه سوري سبز ايران در راه است .
ساعت 6 عصر ، بوق سبز و نويد شبي زيبا به يکديگر .
از شروع تاريکي هوا ، برگزاري جشن ملي - آييني آتش . زدن و رقصيدن و شاد بودن .
حرکت نمادين بعدي قاشق زني است . امسال اما به اعتراض و براي نمايش بيشماريمان ، صداي قاشق زني را با کوبيدن بر ظرفها بيشر خواهيم کرد تا نداي حضورمان را به يکديگر برسانيم .
و در نهايت از ساعت 10 شب با افروختن شمع به سر سلامتي کوچه هاي مجاور ميرويم و با راهپيمايي سکوت ، همچون پيوستن جوي هاي کوچ به رود ، ميرويم که دريا شويم . همراهم باش عزيز که اين فرصتي ملي است براي به هم پيوستن .

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

عيدي سبز - امسال فقط اسکناس شعار نويسي شده عيدي ميدهم

نوروز باستاني ايران نزديک است و رسم عيدي دادن ، رسمي زيبا و به ياد ماندني . امسال اما سال ديگري بوده است در تاريخمان و بايد عيدي آنهم تفاوتي با سالهاي ديگر داشته باشد .
من امسال به همه آنها که اسکناسي را به رسم يادبود خواهم داد ، نويد نفي استبداد و بيداري ايران را خواهم داد . بسيار آسان و بسيار موثر .

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

جايزه " زن شجاع " شادي صدر ، جايزه اي براي شجاعت همه زنان سبز ايران است . در آستانه روز جهاني زن

کدام را ميتوان بر ديگري برتري داد ؟ آن برنده جايزه صلح نوبل را که با سخنراني هاي دليرانه خود نظام قضايي نظامي را به سخره ميگيرد ؟ آن بانوي سبز را که از انديشمندان جهان ميشود و دليرانه در کنار مهندس موسوي ايستاده است ؟ آن دختر جواني را که در جهان هنر فيلمي سبز را بر دوش ميکشد ؟ آن دلير زنان آزاده اي را که در مجامع بين المللي فرياد آزاديخواهي ملتي را به گوش جهان ميرسانند ؟ يا آن چشمان باز نداي ايران را ؟
کدام را ميتوان برتري داد در شجاعت ؟ آن دختري که شام غريبان ميدان محسني را آغاز کرد يادم نميرود . آن دختري را که در رکابش مردانگي آموختم و رو در روي گارد ويژه سرکوب ، نماد سبزش را به اهتزاز در آورد را فراموش نميتوانم .
زنان دلير ايران ، جايزه شجاعت برازنده تک تک شما است .
زنان دلير ايران ، هشت مارچ روز زن بر همه شما گرامي باد .

بگذار در حافظه تاريخ شهرمان بماند سبزها چه فرهيختگاني بوده اند . 15 اسفند روز سبز درختکاري

در سبز ترين روز سال ، سبز بودن را به معناي واقعي آن به نمايش گذاريم .ريشه  نهالي را در شهرت به خاک ايران بسپار و آينده را مرهون خود کن .
در نيمه اسفند ، با من باش . ميخواهيم سبز بودن را براي جهان تعريف کنيم . نماد رويش و سبز شدن را . نماد سبز انديشيدن و سبز بودن را . بياييد تا در کنار هم ، با نمادهاي سبزمان در روز درختکاري شرکت کنيم و سال 88 را در تارخ شهرمان ثبت نماييم . شهرهايي سر سبز خواهيم داشت که تاريخ تولد آن به سبز ترين سال سياسي و اجتماعي  تاريخ ايران باز ميگردد .