LATEST:

Grab the widget  IWeb Gator

۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

تسخير صدا و سيما و ترکوندن بيت را فعلا بيخيال شويم و روي روز هاي کارگر و معلم برنامه ريزي کنيم

يازدهم و دوازدهم ارديبهشت ، دو روز بسيار حياتي و مهم است براي يار گيري بيشتر . روزهاي کارگر و معلم ، روزهايي هستند که جنبش ميتواند با حمايت از بدنه اجتماعي خود و پرداختن به مطالبات اقتصادي ، اجتماعي و سياسي بخش بزرگي از طبقه زحمت کش و حقوق بگير کشور ، برادري خود را ثابت کند .
به روزش ، به وقتش ميرويم و ميترکونيم ، امروز اما بايد بذر بکاريم . بذر اتحاد و همدلي . بايد يار گيري کنيم و بايد به يکديگر ثابت نماييم که ما ، همه با هم هستيم .

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

روزهاي 11 و 12 ارديبهشت ، جنبش سبز دو دين بزرگ بر گردن دارد - اسانلو ، کارگر اسير و قنبري ، معلم محکوم به اعدام

روز 11 ارديبهشت مصادف با روز جهاني کارگر ، جنبش سبز موظف است که در حمايت از حقوق بدنه کارگري خود با حضور در مقابل وزارت کار ، به حداقل دستمزد ، عدم آزادي اصناف و به خصوص بر محکوميت و بازداشت دلير مردي چون اسانلو با کارگران همراه شود .
روز 12 ارديبهشت مصادف با روز معلم ، ننگ حکم اعدام بر معلم اسير ، عبدالرضا قنبري را فرياد خواهيم کرد . همچنين از حقوق معلمان ، دستمزدها و وضع معيشتي اين بزرگوارترين بخش جامعه دفاع و بر ضرورت تشکيل صنف آزاد معلمان پاي فشاري خواهيم نمود .
11 و 12 ارديبهشت ، احترام جنبش سبز به دو صنف قدير و مهم جامعه ايراني است .

سکولاريسم به زبان ساده : اگر ميخواهي دينت پاک بماند ، سياست را به وجود آن آلوده نکن

بحث ارجحيت دادن به هيچ کدام نيست . ملغمه دين سياسي و يا سياست ديني ، ترکيب آب است و روغن . آب مظهر پاکي است و روغن مرغوب ، به خلوصش شناخته ميشود . نصور کن ظرف آبت روغني باشد و يا در منبع روغنت ، آب ريخته شود . کثيف ميشود . آلوده .

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

شاهنامه پر است از نام شاهان و اميران گمنام و نامدار آن کتاب ، کاوه است که بر ضحاک شوريد .

به عزيزان در بند که خود را گمنام ميدانند :
گمنام منم که اين سوي ديوارم . نميبيني که خفقان گرفته ام ؟ نميبيني که صدايم را فرو ميخورم که مبادا بشنود شحنه شهر ؟ چراغ را در پستو پنهان کرده ام تا  مبادا داروغه خبر شود که در خانه نوري دارم و عشق را هم و حتي خودم را .
گمنام منم که از ترس بند ، خود را به بند اين نقاب ابلهانه پوشانيده ام به نامي کاربري و پشت آن شمشير ميکشم در تاريکي .
گمنام ندان خود را که سپيدي دفتر تاريخ را شاهان و اميران ميالايند به فرمان خود  ، کتاب تاريخ با زر و زور به نام نامداراني مزين ميشود که غالبا به بند ميکشند و خون ميريزند و فساد ميکنند . چنگيز و محمود افغان نامي بلند  دارند در اين کهنه کتاب ياوه سرا و سيد علي هم صفحاتي را به خود اختصاص داده است در کنارشان .
 اما در حاشيه کتاب ، اسمهايي قلمي شده است که تاريخ نويسان ،  گمنام ميخوانندشان و مردم ، آنها را به دست خط خود مينگارند . در پاي کرسي هاست که آرش را نقل ميکنند و از نازلي ميگويند که سخن نگفت .
گمنامي در آن کتاب تذهيب شده و زيبا ، عين افتخار است . تو آنسوي ديوار خود را گمنام ميداني و من اين سوي ديوار .
باور دارم و باورم کن ، که دموکراسي بر شانه ما گمنامان شکل ميگيرد . بهاي آنرا من ميدهم و تو .
به خود افتخار کن که بين گمنامي من و گمنامي تو ، اين نام تو است که بندت کشيده است و اين نام ، در کنار دفتر تاريخ به قلم ملت نگاشته خواهد شد . واي بر من که از ترس ، نامي هم ندارم که حداقل کسي بگويد پس از من ، او هم بود .

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

مقبره رضا شاه را خراب کردند ، سنگ مزار شاملوي بزرگ را شکستند ، سنگ مزار ندا را هم . و اينبار نوبت يک آيت الله شد .

چقدر اين دنيا کوچک است با همه عظمتش . چقدر ما ملت صبوريم با همه قدرتمان و چه قدر اين حکومتيان بي شرمند با همه ادعايشان .
به سنگ مزار و به حرمت يک متوفي هم پايبند نيستند اينان . سکوت ما آيا اينچنين گستاخشان نکرده است ؟
آن زمان که يشم سنگ مزار رضا شاه را ميشکستند ، سکوتي کرديم مرگبار . سنگ مزار مردي را ميشکستند که با همه خوي ديکتاتوريش و همه بديها که داشت ، اما ايران نوين به او وام بسيار داشته و دارد . هنوز هم مثال زدني است نقاط عطفي که در دوره آن قزاق شاه شده بر ايران رفت . سنگش را خلخالي بي بته شکست و ما سکوت کرديم . رسيد به شهداي مدفون در خاوران که اساسا سنگي را بر آنان برنتابيدند و از اصل منع کردند به حتي تکه سنگي به نشاني . رسيديم به شاملوي بزرگ ، شاعر آزادي که جهاني به احترامش کلاه از سر برميدارد . سنگ مشکين مزار او را حداقل سه بار من شکسته ديدم و هر سه بار اشکي افشاندم و باز چون تو ، منهم سکوت کردم . آمديم تا دخت ايران . ندايي که چشمان بازش همه چشمان بسته جهان را به چالش کشيد . حراميان حکومت ، سنگ مزار او را هم شکستند و باز من و تو در خفقان زمان ، حناق مرگ گرفتيم و خفه مانديم .
اينبار به سراغ همريشان خود رفته اند اين بي ريشه گان . هم ريش لفظي شايسته نيست بر آيت الله خاتمي و اين سيد لا کتاب ، علي خامنه اي . از آن روي هم ريش ميگويمشان که اصطلاح خود مرحوم خاتمي بود که ميگفت بنشينيم و ريش هايمان را هم قد کنيم . يعني به توافق برسيم .
اين بيشرمان ، دايره خودي را آنچنان تنگ کرده اند که تاريخ ميترسد که چون اينان بميرند و برخاک روند ، بر مزارشان ، مردم چه خواهند کرد . آيا از پس امروز ، فردايي نيست ؟

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

مبادا روزمره گي و غم نان ببلعد ما را . به فاشيست مجال بازيابي ندهيم .

اينک سالي ديگر شروع شده است و سر بالايي نفس گير روزمره گي ، ما را ميخواند تا ببلعدمان و در دامن عادت و يکنواختي بيفتيم . بايد هشيار و دورانديش باشيم که اين حاکمان جائر ، اندکي که مجال يابند ، خود را بازيابي خواهند نمود و آنزمان ، هزينه براندازي آنان بسيار بالا خواهد رفت .
آن داغي روزها و ماههاي پس از تقلب بزرگ ، يک پختگي براي ما به ارمغان آورده و ديگر غممان نيست که سرد شود . ما که ديگر خام نخواهيم شد .
بايد از همين امروز شروع کنيم ادامه مسيري را که تا ديروز آمده ايم . وقفه اي نبايد بيفتد . خون بچه هايي که بر خيابان ريخته هنوز خشک نشده است . جاي دستبند بر اسيران به مرخصي آمده ما هنوز بر دستانشان کبود است و بسياري از بهترين فرزندان وطن که مقاومت کرده اند ، هنوز دربند رژيمند .
از همه مهمتر ، مام ميهن است که پاي در بند دارد و نفس به سختي ميکشد در خفقان نظام ولايت فقيه .
هيچ کدام را به قدر لحظه اي از ياد نبريم و به اين حراميان ، مجال بازيابي را اهدا نکنيم .
همين الان بايد شروع کرد . با همکارت در ميز کناري قرار بحث بگذار . در مسير مترو و اتوبوس ، فرياد حق خواهي سر بده . با نمادهاي سبزت ، زنده بودن جنبش را به من نويد بده و بياموز و بياموزان راههاي مبارزه را با استبداد را .
ما هنوز زنده ايم و تا ما زنده باشيم ، خيزش آزاديخواهانه ايران زنده خواهد بود . تنها ترس ، از مرگ جنبش نيست که آن را محال ميدانم . تنها ترس از روزمره گي است و عادت . عادت به بوي گند . بوي گند فاشيسم . مباد چنين  . و  چون پنجره ها را بگشاييم ، نسيم آزادي ، بوي بهار را برايمان به ارمغان خواهد آورد . بهار واقعي را . بهار آزادي را .

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

امسال ، سال در خانه نشستن و صبر کردن نيست . سال مبارزه و استقامت است بر خواسته ها تا پيروزي

سال يکهزار و سيصد و هشتادو نه ، عملا پس از يک تعطيلي طولاني ، از امروز کليد خورد . سالي که قرار است ايران ما به آزادي برسد و آبادي . سالي که قرار نيست در خانه بمانيم و نور را در پستو پنهان کنيم . امسال قرار است نور را به خيابان بياوريم . از کوي به کوي ديگر بگردانيم و به نور همتمان ، شب تاريک را به طليعه صبح برسانيم .
بسيار مراقب باشيم و حساس که حکومت تماميت خواه ، نتواند خود را بازيابي کند که اگر چنين شود ، فاشيست را شکست دادن بسيار هزينه خواهد داشت برايمان . امروز ، حکومت در ضعيف ترين موضع خود چه در داخل است به مدد مشروعيت زدايي بزرگي که ملت کرده است و چه در خارج به همت ايرانيان آزاديخواه و همچنين وجدان بيدار جهانيان .
حکومت بايد با غول اقتصاد فلج کشور دست و پنجه نرم کند و بحران شديد نافرماني مدني را از يکسو و ضعف بي سابقه مديريتي خود را از سوي ديگر به سامان رساند و چنين باري از شانه نهيف و ذهن بيمارش به هيچ عنوان بر نخواهد آمد و مردم بايد ضمن نهادينه کردن جنبش آزاديخواهي از يکسو ، به روشن و شفاف کردن خواسته ها از سويي ديگر بپردازند .
امسال ، سال بحث است و روشنگري ، سال مبارزه است در چارچوب مبارزات بدون خشونت و سال استقامت است بر خواسته ها .
بحث کنيم و روشن نماييم کوچه هاي به هم پيوسته را تا شهري را و کشوري را از بدنهاد تاريکي برهانيم . همراه شو عزيز .

۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

وقتي که مردم زير پوستر بزرگ آقا ، در ميکردند - گزارشي کوتاه از 13 بدر 89


ما هم سيزده را به در کرديم ، جاي آنها که دورند سبز .  در مسيرمان صحنه هاي بزن و برقص مردم بود و گرد هم بودنشان . حاشيه شهر ، با رويش ناگزير جوانه ، سبز شده بود و ملتي را پذيرا . چادرهاي رنگ و وارنگ و صداي موسيقي از هر جمعي به ترنم . در جمعي توپي شادي آفرين بود و بر بساطي ورقي و احتمالا در گوشه و کنار هم ليوانهاي . . .
پوشش  مردم بدون اغراق در حد غير متعارفي سبز  بود و بر هر گروهي که عبور ميکردي ، زياد لازم نبود کنجکاو باشي تا بفهمي که سبز ، تنها رنگ غالب نيست بلکه تفکر غالب مردم هم هست . جوکهاي بسيجي نقل محفل بود و قهقهه تمسخر آنان حرف اول . بحث سياسي و لعن و نفرين حکومت جائر هم که ديگر آنچنان عادي شده است که لازم به ذکر نيست . امروز هم بود و بسيار شنيدم در خزيدنم از اين جمع به جمع هاي مجاور در حد دادن سلام به همسايه و باز کردن سر صحبت .
امروز از هميشه اين چند ماهه اميدوار تر شدم . خواهم نوشت گذرم را در بين توده هاي مردم و آنچه را ميشنيدم . از کارگر ساده که با خانواده آمده بود تا صنوف و جمعيتهاي بسيار متنوعي که بودند . با چشم و گوش باز رفتم در بين گروههاي مختلف و از صبح تا همين يک ساعت پيش که هوا ديگر کاملا تاريک شده ، چرخ زدم و گپ زدم و به بحث کشيدم اطرافم را و خيلي حرفها شنيدم و آموختم . خواهم نوشت اين روز سبز و زيبا را اما خلاصه همه اينکه ، آزاديخواهي ، نهادينه شده است . بيش از آنچه فکرش را ميکردم .

در اثبات پيروزي سيزده بدر همين بس که سيد علي جرات نکرد فتوي دهد

چقدر زبون شده است اين فرد . نميتوانم بگويم مرد که مردي را شايسته آنان نباشد که بر ضحاکي دوران شهره اند . چقدر زبون شده است اين فرد که وقتي فتوايي ميدهد بر غير شرعي و غير و عقلي بودن يک موضوع ، هم آن ميشود موضوع داغ اجتماع در مخالفت ورزيدن با او .
ياد آن ايام را ميکند که فتوايي ميداد يک روحاني بر تحريم تنباکو و قليان از پيش شاه بر ميچيدند زنان حرمسرا به عشق گفتار مرجع تقليدشان . ياد آن ايام را ميکند که وقتي يک مرجع روحاني پيامي ميفرستاد ، بر نواري کهنه تکثير ميشد و ملتي با گوش جان مينوشيدند آن خطبه و پيام را .
ايام چنان چرخيده است به همت معيوب سيد علي ، که به پشم حلاجان هم محاسبه نميشود خطبه و فتوي و حکمش و جز به زر و زور نميتوان مخاطبي برايش چيد در عرصه بيان .
بر روزي ملي فتوايي داد و چون سنگي بر يخ ، نايستاد و لغزيد و صداي افتادنش چون تشتي که از بام مي افتد ، پيش از همه گوش خودش را آزارد و بر روز ملي ديگر ، به بغض سکوت کرد . همين بغض و همين سکوت ، نشان از قهر ملتي دارد که پايان ديکتاتور بزرگ را نزديک و نزديک و نزديک ميداند .

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

فردا سبزه را به آب ميسپارم تا جاري شود . جنبش سبز در سال 89 جريان خواهد يافت .

به زلالي آب قسم و به  سبزي سبزه سوگند که اين موج را سر باز ايستادن نيست . بهار منتظر بي مصرف نخواهد ماند . من ايرانيم . ببين غناي فرهنگم را . ببين که چگونه در مقدم بهار ، سبزه را به آب ميسپارم تا تکثير شود ؟ تا نهادينه گردد و تا نفس سبز بودن را به جاي جاي وطنم بپراکند . من ايرانيم . ايران سرزمين پدري من است و يادگار مام ميهن . زيباست به مردمش و به تاريخش و به همين دل به هم سپردن ها . به همين دويدنها در دامن آزاد طبيعت . چه غم که زمستاني را پشت سر گذارده ايم ؟ چه غم که ننه سرما آن لحاف پر خود را بر سرمان تکانيد و برفي سپيد ، مويمان را به حرمت پيري محترم کرد ؟ رويش ناگزير جوانه جبران ميکند اين سرماي به دل نشسته را . جبران ميکند آن بنفشه اي که محجوبانه چشمک ميزند از لابلاي برف . پرستوها نويد بهار را داده اند . مانده است ديدن شکوفه ها که هر کدام باري بر محصول وطن خواهد افزود .
فردا جشن است . جشن جريان يافتن سبزي و نهادينه شدن جنبشي که ميرود تا ايران ما را سبز بخواهد . آزاد و آباد .